
شاید این ثانیه ی نیومده آخرین فرصت خوشبختی ماست
زشت و زیبا ، خوب و بد هرچی که هست، زندگی همش همین ثانیه هاست
زندگی کن، زندگی کن لحظه لحظه زندگی کن
اگه تلخه اگه شیرین، عشقه محضه زندگی کن
زندگی کن شاید امروز روز اقبال تو باشه
شاید این بختی که میگن لحظه ای مال تو باشه
زندگی کن که هنوزم رو لبا فرصت خندست
تو صدات هنوز ترانست، تو چشات هنوز پرندست
از همین لحظه به فکر لحظه ای باش که تو راهه
لحظه ای که با تو خوبه، لحظه ای که با تو ماهه
آيينه پرسيد كه چرا دير كرده است
نكند دل ديگري او را اسير كرده است...
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
تنها دقايقي چند تأخير كرده است.
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شايد موعد قرار تغيير كرده است...
خنديد به سادگيم آيينه
و گفت: احساس پاك، تو را زنجير كرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت خوابي، سالها دير كرده است
در آيينه به خود نگاه ميكنم ،
آه! عشق تو عجيب مرا پير كرده است. 
راست گفت آيينه كه منتظر نباش
او براي هميشه دير كرده است
ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم
وقتي فالنامه رو باز کردم
چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست.
میدونی بازی روزگار چیه؟
این که تو چشم بزاریو من قایم
شم بد تو بگردی یکی دیگرو پیدا کنی.....



در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند :
شادی ... غم ... غرور ... عشق
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ...
همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند
... چون او عاشق جزیره بود ...
هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت٬ از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست
و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... !
مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ...
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرور گفت : نه .... !
چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ...
غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم !
غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ...

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ٬
اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ...
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت :
بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات
داده بود چقدر به گردنش حق دارد !
... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ...
عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید :
آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... !
عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ......

عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني کلبه الاسرار

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبدسبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم
دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم
ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم ...




می گه من انقدردارم که توتوی اوناگمی

درمان افسردگی
هر يك از ما دوستان ,آشنايان و وابستگان عزيزي داريم كه ممكن است از افسردگي رنج ببرد. هر كس به نوعي تلاش مي كند تا از افسردگي رهايي يابد. بعضي از اين تلاشها به تجربيات شخصي افراد متكي است ولي عمدتا" به راه حل هايي كه در جامعه مرسوم شده و ريشه در سنتهاي اجتماعي دارد پناه مي برند. تنها و گاهي اوقات از كمك حرفه اي روانپزشكان و روانشناسان بهره مند مي شوند .
تلا ش در جهت رفع افسردگي،خود يكي از راههاي اساسي درمان و پيشگيري از شدت بيماریو عوارض آن است چه زيبا سروده است فريدون مشيري شاعر :
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگ اش مي شود هفتاد رنگ
براي افسرده نبودن كافي نيست كه مشكلي نداشته باشيم بلكه بايد شوروشوقي در سر باشد بايد دليل براي زندگي داشت .
بايد عشق ورزيد تا افسرده نبود، پاد زهر افسردگي اين نيست كه خيالي در سر نداشته باشيم بلكه آن است كه موضوعي سالم و مناسب براي دوست داشتن و شوري سازنده و مفيد در سر داشته باشيم . ََ ان الذين قالوا ربنا الله ثم الستقامو ا فلاخوف عليهم و لا هم يحزنون ََ
به قول شاعر بزرگ نظامي :
دلي كه از عشق خالي شد فسرده است گرش صد جان بودي بي عشق مرده است
ما منكر مشكلات و حوادث غم انگيز نيستيم اما آنچه به حوادث معناي مايوس كننده مي دهد بيش از خود حوادث تعبير و تفسير ماست .
قدرت تعقل و توانايي سازگاري آسان در برابر مشكلات لا يتناهي است. توانايي انديشه بشر و قدرت چاره جويي او خيلي بيش از آن است كه قوي ترين حوادث تلخ هم بتواند او را براي هميشه افسرده نگهدارد .
افسردگي در زندگي روزمره معمولابه شخصي گفته مي شود كه غمگين و حالتي ناشاد داردكه در تعريف روانشناسانه شخص افسرده كسي است كه غمگين و ناراحت مي باشد .
افسردگي يكي از شايع ترين بيماريهای نوع بشر است وعلانم مختلفي دارد مانند علايم جسماني كه موجب مراجعه به پزشك ميشود. حدود 6در صد از افراد جامعه مبتلا به افسردگي هستند. احتمال اينكه هر كسي در طول عمر خود به افسردگي دچار شود به طور متوسط 15درصد است كه ازاين 15در صد تعداد خانم هاي افسرده بيشتر از آقايان است
افسردگي موجب افت عملكرد شغلي ,تحصيلي ,اجتماعي و خانوادگي مي شود .
احساس غم و اندوه گذرا به دنبال فقدان عزيزان يا شكست در يك تجربه معمول زندگي كه با خود ملامتگري را به همراه ندارد و يا بطور قابل توجه نمي باشد يك اتفاق بسيار معمول رواني است و نام بيماري بر آن اطلاق نمي شود و اگر به خوبي و سازنده با آن برخورد شود مي تواند به رشد و تعالي انسان نيز كمك كند .
افسردگي اساسي يك اصطلاح تشخيصي است كه دلالت بر وجود علايم بارز افسردگي مي كند كه موجب افت قابل توجه در عملكرد شغلي يا اجتماعي شخص شده است .

کنار انتظارت تا صحرگاه شبی همپای پیچکها نشستم
تو از راه با ناز امدی و ان وقت تمنای من را دیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق ببین با سر نوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدی و رفتی

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم![]()
مگه می شه از تو دل بریدودل کند
بگو میخوام تا ابد مال تو باشم![]()
از کسی نیست که سراغتو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم![]()
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم![]()
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم![]()
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه هم نمیجوشم![]()


تو مثله راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو دنیای منی و بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها در این دنیا دور از غصه مهمانم به جان هرچی عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
شادي را به كوچه هاي زندگي برگردانيم . با محبت به در خانه ي همسايه زنيم و اشكها را از چشمان پر نور دخترك همسايه كه از دوري بابا مي نالد پاك كنيم . در كوچه هاي زندگي گلهاي اميد بكاريم و با دستان پر محبت خود به آنها آب دهيم تا به شكوفه نشتنشان را با چشم دل ببينيم همان گونه كه علي با وجود مظلوميتش از همسايه اش دريغ نكرد ........
وما،بله ماكه ادعاميكنيم شيعه ي اوهستيم نيزبايد اگرمثل اونميتوانيم باشيم به اندازه ي قطره اي در درياي معرفت او بايد او و راه و رسم زندگيش را بشناسيم و درك كنيم كه همه پاكي بود و صفا .
وقتي كوچه هاي خلوت و تاريك به كوچه هاي پر مهر و آباد تبديل مي شود كه با پاي دل به ديدار همسايه بروي و آنگه كه دست نوازشت را بر سر طفلكي زيبا ميكشي تا دلش را شاد كني نه با پول و مقام كه با مهر و لطف خود او را مجذوب محبت مي كني و به او مي گويي :
تو نيزساز كن نغمه ي باهم بودن را بدون اينكه در نظر بگيري كه ازكجايي وچه رنگ ومسلك وآييني داري .
به اميد آن روز كه همه ي پيروان اديان الهي دست به دست هم دهند و بدون نگاه كردن به رنگ پوست و دلبستگي به جا و مكان خود و فقط با تكيه بر او كه تنهاست و آورنده ي همه ي خوبيهاي عالم و آورنده ي همه پيامبران ، كوچه هاي پر ز سكوت و ظلم را به كوچه هاي مهر و وفا تبديل كنند .
خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست
دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که
بتوانم آن باشم که تو می خواهی .
خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل
نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم.
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به
تو تقدیم می کنم .